داخلی صفحه تهران خبر
 
آزاده ای که هر هفته سر مزارش حاضر می شود
تاریخ انتشار : شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۲۷
جنازه ام را یکی از دوستانم به نام شهید حسن مداحی شناسایی می کند و پس از انتقال به کرج هویت من توسط همه اعضای خانواده ام تایید می شود و در امامزاده عبدالله شهریار در میان حزن و اندوه خانواده و آشنایان مرا به خاک می سپارند.
آزاده ای که هر هفته سر مزارش حاضر می شود
 
هم خوب حرف می زند و هم حرف های خوبی می زند. می گوید: در اسارت همنام یکی از فرماندهان جنگ بودم بعثی ها به خیال اینکه آن فرمانده من هستم آنقدر شکنجه ام دادند که دوستانم غذا را خورد می کردند و به من می دادند. محسن فلاح که اکنون راوی جنگ بودن را برای خود افتخار بزرگی می داند، زنده ماندنش را یک معجزه از سوی خدا عنوان می کند. به مناسبت بازگشت غرور آمیز آزادگان در 26 مرداد 69 «ایثارتهران» گفت و گویی با این جانباز و آزاده سرافراز هشت سال دفاع مقدس انجام داده است که از نظر شما مخاطبان می گذرد.

 با جهاد در کردستان و غرب کشور بودم 

محسن فلاح با بیان اینکه پس از پیروزی انقلاب کمیته ای برای حفاظت از شهرها تشکیل شد عنوان کرد: هر جا شلوغ می شد ما حضور می یافتیم. با گروه هایی به شهرهای بوکان، پاوه، سردشت و کردستان رفتیم تا اینکه سال 59 جنگ تحمیلی شروع شد.
باید گفت قبل از 31 شهریور و در تابستان 59 در غرب و کردستان جنگ شروع شده بود. به عنوان نیروی افتخاری و در حالیکه 20 سال بیشتر نداشتم به جهاد سازندگی رفتم. شرایط  زندگی در دشت سرپل ذهاب و بسیاری از شهرها غیر عادی و سخت شده بود. ما جاده ها را از جنازه پاکسازی می کردیم. اکثر مردم شهر و دیار خود را ترک کرده بودند و سعی بر این بود افراد بی پناه را پناه داده و در شهرهای امن تر ساکن کنیم. به جرات می توان گفت  که جنگ کردستان پیچیده تر از جنگ با عراق بود.


شهید جهان آرا می گفت خط درست کنید

 در اوایل آذر ماه 59 در آبادان زخمی شدم عراقی ها از رود اروند به سمت ما حمله کردند. شهید محمد جهان آرا فرمانده ما بود دستور داد خط درست کنیم و مهمات ببریم و نگذاریم نیروهای عراقی ابتکار عمل در دست بگیرند. جعبه مهمات از دستم افتاد پای راستم تیر خورده بود و من نمی فهمیدم که این درد پا ناشی از چه چیزی است! که من  را بردند بهیاری بیمارستان صحرایی که آنجا گفتند تیر خوردید و من هم در جواب گفتم عراقی ندیدم که مستقیم به من شلیک کند. وضع کلی پام خیلی خوب نبود و مرا برگرداندند تهران تا اینکه زمستان سال 60 با بسیج از تهران به اهواز اعزام شدم. ما را دو کوهه بردند و همانجا سازماندهی کردند. آنجا تیپ 27 محمد رسول الله به فرماندهی احمد متوسلیان شکل گرفت. مسئول ستاد شهید همت، فرمانده گردان  شهید رضا چراغی و فرمانده گروهان شهید علی آملی بودند. 

 
حاج احمد متوسلیان گونی مهمات را به کمر و گردنم بست
 
در عملیات فتح المبین گردان ما به فرماندهی شهید چراغی خوب شروع کرده بود و پیروزی های زیادی داشتیم نیروهای مقابل چندین برابر ما بودند حاج همت آمدند و گفتند دشمن نزدیک دشت عباس است و می خواهیم شبانه حمله کنیم. سمت راست هم باید ببندیم و فقط با خودتان آرپی جی بیاورید. من یک گونی برداشتم و چند تا گلوله سنگین آرپی جی در آن انداختم که حاج احمد متوسلیان گفت: گونی را پر کن. گفتم حاجی نمی توانم که این گونی سنگین را بلند کنم. برگشت به من گفت: قرار نیست تو بلند کنی خدا خودش بلند می کند. حاج احمد سر و ته گونی پر از گلوله را به کمر و گردنم بست و گفت برو به امید خدا. وقتی به دشت عباس که در محاصره دشمن بود حمله کردیم حدود 80 تانک را زدیم و پاتک سختی به دشمن زده شد. مرحله اول عملیات که تمام شد گفتند حضور 3 ماهه شما در جبهه تمام شده و می توانید برگردید و قرار شد از جاهای مختلف نیرو جایگزین ما کنند که همه اعضای گردان حمزه اعلام آمادگی کردند و ماندیم. عملیات بعدی ما از "سه راهی ابوغریب" به طرف امامزاده سید عباس از سمت راست شروع شد. دشمن اول ترسید و فرار کرد اما وقتی دیدند که پشت سر ما نیرو نمی آید به ما حمله کردند.

ما فقط عشق جنگ را داشتیم علم آن را نداشتیم

این جانباز و آزاده معتقد است که رزمنده های ما عشق جنگ را داشتند و به علم و تخصص تجهیز نبودند. "وقتی  رزمنده جوان کاظم حجتی را از خط مقدم فرستادند عقب. از بس توی دوکوهه گریه می کند که دق می کند و شهید می شود"  و این عشق در بین تک تک رزمنده های ما مشهود بود در مقابل نیروی زمینی عراق خیلی قوی بود در یک روز می توانستند دو تپه را با خاک صاف یا همینطور درست کنند در عملیات فتح المبین جمع نیروهای ما به 200 هزار نفر هم نمی رسید اما روبروی ما 5 میلیون نیروی مجهز بود.
 
اسیر روسی در فتح المبین گرفتیم

دشمن مقابل ما تا دندان مسلح بود و تمام دنیا پشت صدام ایستاده بودند، از اردن، مصر و سودان تا ترکیه و پاکستان همه مقابل ما بودند. در عملیات فتح المبین اسیر روسی هم گرفتیم. رشادت بچه های ما به قدری بود که رادیو بی بی سی اعلام کرد که ایران با غنائمی که به دست آورده است می تواند 10 لشگر زرهی درست کند.
 
بیش از 10 تیر خلاص خوردم

 درست چهارم فروردین 61 بود حدود ساعت نه و نیم صبح، پس از نزدیک به چهار ساعت مقابله با دشمن از 500 نفری که با هم بودیم تقریبا همگی شهید شدند جز 10 تا 15 نفر که زخمی به اسارت در آمدیم.  زخمی ها را یکی یکی تیر خلاص می زدند و از پشت سر با  لودر روی آنها خاک می ریختند تا نوبت به ما رسید در کنار من، نعمت هوشیار بچه جوادیه تهران بود که وقتی آمدند بالای سرش من  که از ناحیه پا تیر خورده بودم داد زدم "نزن کافر" که نعمت را شهید کردند. در ادامه با عصبانیت سراغ من آمدند و  سینه و قلبم را به رگبار بستند من 10 تا 12 تیر خوردم که ستون فقراتم را شکافت. لودر هم روی من خاک ریخت و در حالیکه فقط سر و دست چپم از خاک بیرون بود به صورت معجزه آسایی زنده ماندم. نیروهای عراقی آمدند و لباس های چند نفری که زنده مانده بودیم را در آوردند و ما را با خود بردند.  

حاج آقا ابوترابی امید را در بین ما زنده نگه داشته بود

من با وضعیتی که داشتم بلافاصله پس از اسارت، چند روزی به بیمارستان منتقل می شوم و بعد از انتقال به زندان 10 روز از صبح تا شب، فقط شکنجه و کتکم می زدند. قبلا رزمی کار و ورزشکار بودم و اگر این بنیه را نداشتم بدون تردید زیر شکنجه های زیاد می مردم. زمانی که اسیر شدم 72 کیلو و زمان آزاد شدن 42 کیلو بودم. یادم می آید زمانی که من را اشتباه با یکی از فرماندهان جنگ گرفته بودند شکنجه ها تشدید می شد. همه اسرا وضعیت خوبی نداشتند و حال و روزمان اصلا خوب نبود. چند بار حاج آقا ابوترابی همه ما را جمع  کرد و گفت: اینکه دائم بگویید اعصابم خورد است ناراحتم و نمی توانم نداریم. الان که اسیر شدید و انقلاب به مقاومت و پایداری شما نیاز دارد، باید قوی باشین. صحبت های حاج آقا انرژی زیادی به ما می داد و امید به زنده ماندمان بیشتر می شد.
 
شهیدی که لباس مرا پوشید و جای من به خاک سپردند
 
 پس از اینکه به اسارت در می آیم رزمنده ای لباس مرا می پوشد که از قضا شهید می شود. با توجه به اینکه ترکش به سر و صورتش هم صدمه زده بود یکی از دوستانم به نام شهید حسن مداحی  می گوید این جنازه محسن فلاح دوست من است که پس ازشناسایی و تایید نهایی، جنازه را به کرج می آورند همه خانواده ام نیز با توجه به شباهتی که می بینند تایید می کنند که این جنازه من است. سرانجام آن شهید را در امامزاده عبدالله به نام من به خاک می سپارند و خانواده هم یک هفته مراسم  ختم و سوگواری برایم بر پا می کنند.
بعدها متوجه شدم من هر چه نامه به اسم محسن فلاح می فرستم به دست خانواده ام نمی رسد ظاهرا هلال احمر می گوید که محسن شهید شده و پرونده اش به نام شهید به ثبت رسیده این حتما کار منافقین است. در آن زمان شایع بود که منافقین از این کارها زیاد انجام می دهند.
الان این شهید بزرگوار به نام شهید  گمنام در کنار امامزاده عبدالله شهریار آرام گرفته است هر هفته و هر زمان فرصت کنم سر مزارش حاضر می شوم و احساس می کنم انگار بخشی از خودم را دفن کرده باشند چنین احساسی را دارم. در واقع من به عنوان جانباز که بیش از 8 سال هم در اسارت بودم شهید هم هستم. در کتاب "چه کسی لباس مرا پوشید" با تدوین و گردآوری خانم دکتر محبوبه شمشیرگرها که از سوی انتشارات سوره مهر چاپ شده است این داستان  به صورت مفصل آمده است.
 
آزاده ای که اطلاع می دهد محسن زنده است
 
سال 62 برخی اسرا به خاطر مجروح بودن تعویض می شوند که یکی از بچه های که در اسارت با ما بود به نام محسن کاشی با این قانون آزاد می شود و چندی بعد برحسب اتفاق همسایه مادر عروس خاله من می شوند. آنها می گویند  محسن شهید شده اما کاشی می گوید که اگر محسن فلاحی که من می شناسم باشد هنوز زنده است عکس مرا می برند و می گوید  خود محسن است و بعد از این جریان با وجود اینکه خانواده ام محسن را دفن کرده بودند مطمئن می شوند که پسرشان هنوز زنده است. یک روز دوستان من از تلویزیون آسایشگاه دیده بودند که خبرنگاری با نوجوانی اسیر مصاحبه می کند و می گوید من محمد فلاح هستم حتما سلام مرا به برادرم محسن فلاح برسانید. دوستانم از من پرسیدند تو برادری به اسم محمد داری؟ گفتم بله. گفتند به احتمال زیاد اسیر شده است.
 
برادرم به من گفت روز تشییعم برایم اذان بخوان

برادرم محمد با دستکاری کردن شناسنامه و تغییر سن به 16 سال عازم جبهه می شود. او سال 66 در عملیات مقدماتی کربلای 5 اسیر می شود و در اسارت به شهادت می رسد. جنازه محمد سال 78 با 3 هزار شهید دیگر به کشور بازگشت. من قبلش خواب دیدم که محمد به من گفت برگشتم خانه. در خواب شعری برای من خواند و تاکید کرد روز تشییع برایم اذان بگو. خوشبختانه خوابم تعبیر شد، محمد برگشت و روی تریلی که تابوت شهدا و محمد را گذاشته بودند برایش اذان گفتم.
 
بعد ازسالها اسارت و آمدن به میهن اولین کسی که شناختم پدرم بود

شهریور 69 ما ششمین گروهی از آزادگان بودیم که به وطن برگشتیم بعد از اینکه از مرز خسروی در کرمانشاه وارد کشور شدیم مستقیم ما را به شهریار بردند و در پرندک قرنطینه کردند پس از چهار روز اجازه دادند که خانواده و دوستان و آشنایانی که چندین روز منتظر بازگشت ما بودند ببینیم اولین کسی که شناختم پدر بود به نظرم خیلی پیر شده بود مادرم را نشناختم و گفتند این خانم مادرت است که به دست و پای او افتادم. همسایه ها و آشناها می گفتند که از شور و اشتیاق چند روز است که سرکار نرفتیم.
 
دشمن ما در اوایل انقلاب خطرناکتر از داعش بود

 الان می گویند داعش خیلی خطرناک است. شاید اینجور هم باشد و لی دشمن ما در اوایل انقلاب و ترورهای زیادی که انجام شد به مراتب خطرناکتر داعش این زمان بود. زمان جنگ هم تکلیف ما معلوم بود و دشمن ما صدام و بعثی ها بودند که روبروی ما قرار داشتند. ولی نباید فراموش کرد اوایل انقلاب عوامل ضد انقلاب، دموکرات، منافق، خودی و غیر خودی و ... را نمی توانستید به راحتی تشخیص بدهید و این شرایط اوضاع جامعه را بسیار بحرانی کرده بود.  
 

گرد غبار جنگ هر جا بنشیند تاثیر دارد

 من سال 84 به اتفاق چند تن از رزمنده ها به برنامه ای در جام جم که مجری آن علی درستکار بود دعوت شدیم آنجا صحبت هایی شد و خاطراتی نقل کردیم.  چند وقت بعد از این جریان به اتفاق راهیان نور در خرمشهر بودم که یکی از خبرنگاران  صدا و سیما با من تماس گرفت که کجایین؟ گفتم من روبروی مسجد جامع خرمشهر هستم. گفت: همان جا بمانید من به اتفاق چند نفر آنجا می آییم. در بین آن خبرنگارها یک خانم جوان آلمانی بود و گفت: من از صحبت های شما یک کتابچه کوچک آماده کرده ام و با پول شما می شود 35 هزار تومان. استقبال خوبی هم از آن شده است. من آمده ام که شما را ببرم آلمان و مردم از نزدیک با شما آشنا شوند و از طریق روایت کردن جنگ درآمد خوبی هم کسب می کنید. هر چند من  آن زمان  جدی نگرفتم و پیگیر نشدم ولی باید بگویم متاسفانه پرداختن به موضوع جبهه و جنگ فرهنگ سازی نشده است. چند هفته پیش مصاحبه ای با روزنامه ایران داشتم  که در مترو دست بر قضا روزنامه را دست مادر و دختری دیدم که همان مطلب من را می خواندند و دختر به مادرش گفت که این صحبت هایی که این آقا کرده درست است؟  من گفتم بله درست است و وقتی فهمید مصاحبه شونده من هستم تعجب کردند. برایشان تعریف کردم که در فتح المبین ما شب اول خیلی شهید دادیم و به کمک زخمی ها شتافتیم. روز بعد و در گرمای اهواز هر زخمی ای که بر می داشتیم شهید می شد. خانمی عرب برای بچه ها نان تازه آورده بود و بعد از اینکه به همه نان داد گفت می خواهم که به مجروح ها کمک کنم اما چادرم دست و پا گیر است که یکی آنجا به او گفت چادرت را گوشه ای بگذار و بیا کمک که در این حین یکی از زخمی هایی که حال و روز اصلا خوبی نداشت خواهش کرد که چادرت را برندار چون ما برای همین چادرها این همه خون  دادیم. آن لحظه دیدم که اشک دختر درآمد و به مادرش گفت: ما چقدر در این خصوص کوتاهی کردیم!
 
فیلم هایی که از شهدا ساخته می شود حق مطلب را ادا نمی کنند
 
شهید کاوه بسیار جوان و فوق العاده باهوش بود. آنقدر جوان بود که اگر چند وقت  او را نمی دیدی دیگر نمی شناختی اما در پاوه چه رشادت ها که نکرد او دشمن را زمین گیر کرده بود. فیلم شور شیرین که در مورد او ساخته اند بخش کوچکی از زندگی شهید کاوه را نشان می دهد. در مورد مستندی که برای حاج احمد متوسلیان هم ساخته شد همین طور، باید گفت فیلم هایی که از شهدا ساخته می شود حق مطلب را در موردشان ادا نمی کند و نیاز به مطالعه بیشتری است که لااقل بخش عمده ای از شخصیت و زندگی این عزیزان به خوبی برای مخاطب به نمایش در بیاید.
 جوان ها هم امروز از دغدغه های اصلی من هستند کوتاهی از ما بوده که نتوانستیم کار فرهنگی انجام دهیم کاری که در کره و آلمان و بسیاری از کشورها انجام می دهند. اما امروز جوان ما از خود بیگانه شده است. متولیان امر باید کارکنند چند سال دیگر همین راویان را هم نداریم و دفاع مقدس برای همیشه  به بوته  فراموشی سپرده می شود. تا دیر نشده است باید فکری کرد.
انتهای پیام/
 
 
کد مطلب: 255613
 


 
 
روز دانشجو، سیره شهدا، تعالی دانشگاه
 

دکتر عبدالله ارژندی- اداره کل روابط عمومی و اطلاع‌رسانی...