طلبه‌ی جانباز و استاد دانشگاه صنعتی شریف:

همیشه دعا می‌کردم شهید نشم!

تاریخ انتشارچهارشنبه ۳۱ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۳۸
کد مطلب : ۱۲۷۷۱۹
دانشگاه هم الان برای من خط مقدم جبهه است که باید از امام و انقلابش دفاع کنم‌.
همیشه دعا می‌کردم شهید نشم!
به گزارش ایثار واحد قزوین و به نقل از روزنامه ولایت، فرهنگ جنگ، سازنده‌ی فونداسیون جدیدی در کشور ما بود که متاسفانه در شناسایی این فرهنگ برای نسل آینده کوتاهی کرده‌ایم و من آن را در این می‌بینم که بعضی از متولیان و مسوولان اثرگذار، قدرت‌زده و ثروت‌زده شدند. این صحبت‌های رزمنده‌ی جانبازی است که در سن 16 سالگی پا به سرزمینی گذاشت که پر از تلخی و شیرینی بود و در آن زمان ایستاد تا از آنچه متعلق به ایران اسلامی است دفاع کند و اکنون هم دفاع از دستاوردهای انقلاب و حاصل خون شهدا را وظیفه‌ی خود می‌داند. با روحانی جانباز 50 درصد، دکترحسین رسولی، استاد دانشگاه صنعتی شریف که از سال 63 در حوزه‌ی علمیه‌ی قم به تحصیل علوم حوزوی پرداخته و از محضر اساتیدی چون آیت‌اله سبحانی، آیت‌اله شیرازی و آیت‌اله مکارم شیرازی بهره برده است، به عنوان رزمنده‌ی موفق در عرصه‌های علم و عمل به گفتگو می‌نشینیم:
* در چه سنی تصمیم گرفتید به جبهه بروید؟
من متولد 44 هستم و سال 60 بود که در دبیرستان شریعتی در مقطع اول دبیرستان درس می‌خواندم. در آن زمان به همراه شهید ابراهیم ژاله رفتیم بسیج و شهید سید محمود میرسجادی به من یک برگه‌ی عضویت در بسیج داد تا آن را پر کنم و به سوالات مطروحه در آن پاسخ دهم، من هم آن را پر کردم و ایشان معرف من شدند و با عضو شدن در بسیج برای دیدن آموزش نظامی معرفی شدم.
* برخورد پدر و مادرتون چطور بود؟
پدرم با رفتن من مخالف بود و به سختی اجازه داد ولی مادرم با وجود اینکه فقط 16 سال داشتم مخالفتی نکرد و حتی توانست رضایت پدرم را جلب کند، چون به نظرم مادرم از پدرم شجاع‌تر بود. من هنوز اصل رضایت‌نامه‌ی پدرم را دارم.
*شما در کجا درس می‌خواندید و آیا در دبیرستان هم فعالیت می‌کردید؟
من در قزوین در محله‌ی مذهبی حلیمه خاتون در 20 مرداد سال 1344 به دنیا آمدم و تحصیلات ابتدایی را در همان محله و در مدرسه رزبان، راهنمایی را در مدرسه نوروزیان واقع در خیابان خیام و دوره‌ی متوسطه را در دبیرستان شریعتی گذراندم.
آن روزها مسوول تظاهرات مدرسه‌ی راهنمایی بودم که یادمه شعار می‌دادیم: توپ تانک فشفشه مدرسه باید بسته شه که در آن زمان مسوولان مدرسه‌ی نوروزیان ما را نصیحت می‌کردند که این شعارها را ندیم و ادامه‌ی تحصیل بدیم.
*ابتدا شما به کجا اعزام شدید؟
به پادگان امام‌حسین(ع) در تهران اعزام شدیم که از قزوین 60 نفر بسیجی بودیم که من و شهید ژاله از دبیرستان شریعتی بودیم. در آنجا دوران آموزش را گذراندیم که در پایان آموزش فقط 24 نفر باقی ماندیم و مابقی به جهت سختی آموزش نظامی، برگشتند.
* چه مدت شما آموزش دیدید؟
حدود 3 ماه دوره‌ی آموزشی را گذراندیم. در آن زمان یک شب حاج ‌آقای انصاری آمد پادگان و ما شعار دادیم باید امام را ببینیم و این دیدار اولین دیدار من بود. آن روز ما را با اتوبوس دو طبقه به دیدار امام بردند که بسیار روز زیبایی بود. آنجا حضرت امام سخنرانی نکردند و فقط در بینمان حضور داشتند و ما آنجا شعار می‌دادیم: امام شویم فدات، فدای خاک پات و امام شعار ما بسیجی‌ها را شنید و توسط آقای انصاری تذکر داد که دیگر این شعار را ندهیم که ما شعار دادیم: امام شویم فدات، فدای اون لبات که هنوز هم شیرینی آن دیدار در جان من هست.
* چی شد که در سن 16 سالگی تصمیم گرفتید به جبهه بروید؟
در آن زمان یک فضایی حاکم بود که باعث می‌شد ما در آن فضا نفس بکشیم، مثل همان فضایی که حنظله‌ غسیل الملائکه را آنچنان کرد و یا همانند شهید کربلایی که در چند روز از مسیحی بودن و تثلیث دست برداشت و مسلمان و موحد شد و جزو شهدای کربلا و ستاره‌ی آسمان همه‌ی بشریت شد.
این فضا و نفس که نفس الرحمن بود را امام بوجود آورده و دمیده بود. درست در مقابل فضا و تنفس دنیای غرب که لذت و ثروت و قدرت را می‌دمید و در همه یک انگیزه برای رفتن ایجاد کند و از طرفی برای ما رقم خورده بود که در این مسیر حرکت کنیم و ما آن را با دست خودمان و اراده‌ی خودمان عملی کردیم، چون اراده‌ی ما دخیل بود و در آن زمان خیلی‌ها از جبهه و حتی دوران آموزشی برگشتند و نتوانستند سختی‌ها را تحمل کنند و من فکر می‌کنم لقمه‌ی حلال، پدر و مادر خوب، دوستان خوب و اراده باعث شد ما در آن جمع بمانیم و از طرفی ما با نفس امام زندگی می‌کردیم. من یادم است برای اینکه بتوانم سخنرانی امام را گوش دهم، اگر در بیرون بودم تمام مسیر را می‌دویدم تا خودم را به سخنرانی برسانم.
* آموزش چطور بود؟
آموزش خیلی سخت و جدی بود و از طرفی هم چون سنم کم بود خیلی به من فشار می‌آمد و به خاطر همین آموزش‌های سخت بود که از 60 نفر 36 نفر به قزوین برگشتند.
* بعد از آموزش به کجا اعزام شدید؟
بعد از آموزش ما را به افسریه، پادگان امام حسن(ع) تهران بردند تا از آنجا به همراه شهید شفیع اسماعیلی به مهاباد اعزام کنند. با اتوبوس حرکت کردیم و چون از قزوین باید می‌گذشتیم شب همه در پایگاه مهدیه استراحت کردند و چون منزل ما نزدیک مسجد مهدیه بود، من از فرصت استفاده کرده و مدت 2 ساعت به دیدار پدر و مادرم رفتم.
در مهاباد شب‌ها مسوولیتم نگهبانی بود و هوا در آن زمان بسیار سرد بود، به طوری که 5/1 متر برف باریده بود و چون سنم و قدم کوچک بود، در پست نگهبانی و تنها، فضایی ایجاد می‌شد خیلی می‌ترسیدم.
*چگونه با خانواده ارتباط برقرار می‌کردید؟
بیشتر از طریق نامه بود و در برخی مواقع که می‌توانستم سکه‌های 2 و 1 تومانی جمع کنم، تلفنی می‌توانستم با خانواده صحبت کنم.
*در آن لحظه که سن‌تان کم بود و فضا برای شما ترسناک بود، پشیمان نشدید که برگردید؟
دیگر در آن زمان برای من پشیمانی معنی نداشت. ما در زمان جنگ، مکرر زخمی می‌شدیم ولی بعد از درمان دوباره برمی‌گشتیم به خط.
*چه مدت در مهاباد ماندید؟
3 ماه در مهاباد بودم که بعد از آن تنها دو روز به قزوین آمده و در ایام عید عازم جبهه و عملیات بیت‌المقدس شدم.
*در چه عملیات‌هایی شرکت کردید؟
به جز حضور در مهاباد در عملیات‌های بیت‌المقدس، محرم، والفجر 4، 8 و 10 حضور داشتم.
*در عملیات‌ها چه مسوولیتی بر عهده داشتید؟
من کلا زیر بار مسوولیت نمی‌رفتم و دوستان سعی می‌کردند مسوولیت بر عهده‌ی من بگذارند ولی من نمی‌پذیرفتم. من بیشتر تک تیرانداز و نهایتا معاون دسته یا بیسیم چی بودم.
*از زخمی شدنتان در عملیات‌ها بگویید؟
در عملیات بیت‌المقدس زخمی شدم، ولی عمیق نبود. یک روز در این عملیات که زخمی شدم مرا در بیمارستان اهواز بستری کردند ولی طاقت نیاوردم و به همراه شخصی به نام آقای سعیدی که سپاهی بود و نمی‌دانم الان جزو شهدا هست یا نه، فرار کردیم. به قرارگاه 46 فجر که رسیدیم شب عملیات بود که پرسان پرسان جلو رفتیم تا در عملیات حضور پیدا کنیم. از طرفی چون از بیمارستان فرار کرده بودیم، نه لباس و نه اسلحه داشتیم که ما با لباس کردی و کتانی در عملیات شرکت کردیم و با زحمت توسط آقای موسالو که آن زمان مسوولیتی داشت، یک اسلحه هم به ما دادند.
*دوست داشتید شهید بشوید؟
در آن زمان همیشه دعا می‌کردم شهید نشم. توی اون فضا به خدا می‌گفتم مثلا ما غیبت خیلی کردیم لیاقت شهید شدن را نداریم.
*هنگام شهادت دوستان، چه حسی داشتید؟
فکر می‌کردم دوستان زیادی در کنار من شهید شدند ولی من به آن جا نرسیده بودم که بتوانم شهادت را درک کنم و همیشه خوف و ترس در وجودم بود.
*افرادی بودند که بعد از شهادت آن‌ها ناراحت بشوید؟
بله شهید محمدرضا فیاضی، شهید علی‌رضا جوادی، شهید حسین اسماعیلی، شهید اکبری رضایی، شهید مرتضی جلالیان و شهید سید باقر علمی از افرادی بودند که بعد از شهادتشان بسیار ناراحت شدم، به طوری که نمی‌توانستم تا هفته‌ها خوب غذا بخورم و حتی قدم‌ برداشتن بسیار برایم سخت شده بود.
*زمانی که به مزار شهدا می‌روید چه حسی دارید و چه کار می‌کنید؟
من فقط تفکر و سکوت می‌کنم.
*الآن دوست داشتید که شهید می‌شدید؟
من هنوز هم از شهید شدن ناامید نشده‌ام. تنها آرزوی من این است که شهید شوم.
*چه مدت در جبهه حضور داشتید؟
حدودا 30 ماه در جبهه بودم.
*در عملیاتی بود که در زمان زخمی شدن فکر می‌کردید دیگر شهید خواهید شد؟
بله. عملیات محرم بود که گلوله به صورت، تقریبا یک سانت مانده به شقیقه‌ام، اصابت کرد، در آن لحظه حس می‌کردم که دارم شهید می‌شوم و ذکر می‌گفتم که از حال رفتم، ولی شهید نشدم.
*الان مشغول چه کاری هستید؟
معلم دانشگاه صنعتی شریف هستم و دانش آموخته‌ی حوزه‌ی علمیه‌ی قم و دکترای عرفان اسلامی.
*چرا طلبگی را انتخاب کردید؟
علاقه‌ی بسیار به طلبگی داشتم و الان هم افتخار می‌کنم در حوزه‌ی علمیه‌ی قم درس خوانده‌ام و حتی در آن زمان من برای طلبه شدن از آیت‌اله باریک‌بین، نماینده‌ی ولی فقیه اجازه و از ایشان امضا گرفتم.
*با توجه به اینکه به این موفقیت تحصیلی دست پیدا کردید آیا تا حالا شده کسی مطرح کند چنین موقعیتی را با استفاده از سهمیه‌ی جانبازی به دست آوردید؟
بله. متاسفانه از این موارد زیاد بوده ولی من از هیچ سهمیه‌ای برای تحصیل و به دست آوردن موفقیت‌هایم استفاده نکردم و به کسی که این مساله را طرح کرد ثابت کرده‌ام، چون به مرکز سنجش رفته و با اصرار کپی آن را گرفتم.
* آخرین عملیاتی که حضور داشتید چه عملیاتی بود؟
عملیات والفجر 10 در حلبچه.
*شما عراقی هم اسیر کرده بودید؟
بله در عملیات بیت‌المقدس عراقی اسیر کردم که همش التماس می‌کرد و آب می‌خواست و می‌گفت: الدخیل خمینی و من با قمقمه‌ی خودم به او آب دادم.
*از زندگی‌تان راضی هستید؟
بله. الان صاحب 2 فرزند پسر و یک فرزند دختر هست.
*جنگ را چطور دیدید؟
در جنگ سختی‌های زیادی را گذراندیم. جنگ فقط شهید و اسیر شدن نبود. جنگ در یک مقطع تاریخی اتفاق افتاد که هم برای گذشتگان و هم برای آیندگان یک ستاره است. علت آن هم ظهور فردی به نام امام خمینی بود. امام شخصی بود که رژیم 2500 ساله را از بین برد و ابرقدرت آمریکا را تا آنجا که توانست تحقیر و انقلاب شکوهمند اسلامی را بر پا کرد. به نظر من اکنون باید امام را در این سه مورد جستجو کرد که متاسفانه شخصیت امام و اهدافش هنوز ناشناخته است و ما یاد گرفته‌ایم که فقط امام را در 14 و 15 خرداد یاد کنیم و در این رابطه بعضی از مسوولان به خصوص صدا و سیما مقصر اصلی در ناشناخته ماندن امام هستند.
به نظر من، امام این چیزی نیست که تاکنون ارایه شده، امام، ما را با اسلام ناب آشنا و از اسلام ریا، محافظه کاری و اسلام زر و زور و تزویر متنفر کرد. بنابراین ما با هنر امام و هنرمندی او هنوز بیگانه‌ایم.
*با توجه به اینکه شما با دانشجویان ارتباط نزدیکی دارید چقدر در انتقال اندیشه‌های امام موفق بوده‌اید؟
نزدیک 12 سال در دانشگاه شریف، اندیشه‌ی سیاسی امام را تدریس می‌کنم و تا آنجایی که توانستم در این راه قدم برداشتم. دانشگاه هم الان برای من خط مقدم جبهه است که باید از امام و انقلابش دفاع کنم.
*آیا ما در شناختن جنگ به نسل امروز موفق بودیم؟
فرهنگ جنگ سازنده‌ی فونداسیون کشور ماست و در شناسایی این فرهنگ برای این نسل و نسل آینده کوتاهی کرده‌ایم، چرا که انسان‌ را نشناخته‌ایم و به همین دلیل با انسان چند لایه برخورد می‌کنیم و همین ما را زمین‌گیر کرده است. یعنی نفاق گونه زندگی می‌کنیم و این جوان امروز را از ما گرفته است.
*به نظر شما، مسوولان تاکنون در این امر موفق بوده‌اند؟
متاسفانه نه. برخی از مسوولان با عملکردهای خود تمام نتایج زحمات را برای انتقال این فرهنگ به باد دادند. هر چند هنوز رهبر فرزانه‌ی انقلاب نگذاشته‌اند که آسیبی به این انقلاب و آرمان‌های جنگ بزنند، ولی متاسفانه عملکرد ضعیف برخی از مسوولان باعث شده فضای جامعه به سمتی برود که از آرمان‌های شهدا فاصله بگیریم. یعنی صمیمیت، صداقت، عاطفه، اخلاق و انسانیت در روابط خانوادگی و اجتماعی آنچنان برجسته نشود، چیزی که انقلاب اسلامی برای آن به پا شده است. این یک واقعیت است که شهدا برای این مملکت فداکاری کردند ولی ما این عنصر را یعنی فداکاری را از آنان در زندگی فردی و اجتماعی خود یاد نگرفته‌ایم. فقط کافی است نگاهی به اطراف خود بکنید.
*در این رابطه ما چقدر توانسته‌ایم حق شهدا را ادا کنیم؟
ما هنوز نتوانستیم حق شهدا را ادا کنیم. فهم شهدا این بود که اولا خوب تشخیص دادند که باید از اسلام دفاع کنند و امام را یاری کنند و سپس به پای تشخیصات خود ایستادند و با کوه آهن و ترکش برخورد کردند ولی کمر خم نکردند و در اراده‌ی آنان خللی وارد نیامد و این کم چیزی نیست.
همچنین ما نتوانسته‌ایم عظمت شهدا را و اندیشه‌های آنان را بیان کنیم. مثلا فقط گفتیم خرمشهر آزاد شد و اصل آن را توضیح نداده‌ایم. به نظر من وقتی می‌توانیم حق شهدا را ادا کنیم که آرمان‌های شهدا را عملی کنیم و عمل کردن به آرمان‌های شهدا، یعنی حضور اخلاق در جامعه، یعنی برجسته شدن عقلانیت در زندگی، نه عقلانیت ابزاری، بلکه عقلانیت قرآنی، یعنی داشتن اراده و همت عالی.
*شما به عنوان یک جانباز که واقعیت جنگ را از نزدیک درک کردید چقدر در انتقال فرهنگ ایثار و شهادت موفق بودید؟
من تا آنجا که توانسته‌ام تلاشم بر این است که از شهدا دفاع کنم و در دانشگاه و جاهای مختلف همیشه با سربلندی از آرمان‌های شهدا دفاع کرده‌ام و قاطعانه دلایل خود را تشریح می‌کنم و مهمترین آن این است که به آنچه از اسلام و عقل بما هو عقل می‌دانیم عمل کنیم و این آن چیزی است که ما از نداشتن آن رنج می‌بریم.
فرهنگ ایثار و شهادت، قرآن، عقل، فلسفه و عرفان این است که ساخته‌ی هر کس از آن خود اوست و ما در برابر این ساخته‌ی خود مسوولیم و مورد سوال واقع خواهیم شد.
*توصیه‌ی شما به بچه‌های شهدا و جانبازان چیست؟
توصیه‌ی من این است که بچه‌ها یک بار ترجمه‌ی قرآن بر اساس المیزان را بخوانند، چرا که با خواندن قرآن مبهوت می‌شوند و به بسیاری از شبهات آن‌ها پاسخ داده می‌شود. گیرنده‌های آن مخالفین بسیار قوی هستند و قدرت تفکر را از جوانان می‌گیرند و کار قرآن وادار کردن انسان به تفکر است.
*زمانی که دلتان برای همرزم‌های خود تنگ می‌شود چه کار می‌کنید؟
گریه و بعد هم سکوت و تفکر می‌کنم.
*با پدر و مادران شهدایی که از دوستان شما بودند در ارتباط هستید؟
نه. من از خانواده‌ی شهدا خجالت می‌کشم و به خاطر همین هم تا حالا نتوانسته‌ام به آنها سر بزنم. تنها اخیرا پس از مدت‌ها توفیقی دست داد خدمت والدین شهید جلالیان رسیدیم.
*اگر دوباره جنگ شود حاضر هستید بروید؟
بله. البته این دفعه مطمئنم شهید می‌شوم.
*دلتان برای چه چیزهای جبهه تنگ شده است؟
چادرهای جبهه، فانوس، خاک، شب‌های جبهه و البته بیشتر از همه، دلم برای آدم‌ها و حال و هوای آن زمان تنگ می‌شود.
گفتگو، زینب محبی