خیالم راحت شد،من قبول شدم

تاریخ انتشارجمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۳۸
کد مطلب : ۱۵۱۶۷۸
خاطره ای شنیدنی به نقل از یکی از دوستان شهید فیروز حمیدی زاده از شهدای مدافع حرم / دو روز به زمان اعلام نتایج باقی مانده بود،که خواب عجیبی دید و خیالش از بابت رفتن به سوریه راحت شد.
خیالم راحت شد،من قبول شدم
به گزارش ایثار واحد خراسان شمالیدر پی شهادت شهید فیروز حمیدی زاده از شهدای مدافع حرم  آقای قوی بنیه یکی از دوستان شهید حمیدی زاده خاطره جالبی از ایشان نقل کردند که در ادامه میخوانید:
 
با خودش کلنجار می رفت که مبادا در این هوای سرد انگشتش به خوبی روی ماشه نچرخد و نرمی فشنگ به جای سیبل به تپه های سنگی، که مثل میخ به انتهای میدان تیر فرو شده بودند،برخورد کند!
تا همینجا هم کلی التماس کرده بود،تا اجازه ی پدر و مادرش را بگیرد،البته آنها هم حق داشتند مخالفت کنند،هنوز داغ برادر شهیدش" نریمان" کهنه نشده بود؛باید تمرکز می کرد تا نوک مگسک را زیر خال سیاه نشانه بگیرد.
فرمانده ی میدان دستور شلیک را صادر کرد! فیروز لحظاتی نفس را در سینه حبس کرد،لوله ی سیاه تفنگ از میان خاکریز بیرون دویده بود،اولین تیر بیرون جست و پای سیبل، از دور، گرد و خاک بلند شد.
دومی – سومی و بعدی هم صفوف هوا را شکافت،دیگر تیری در خشاب نمانده بود،همه منتظر اعلام نتایج بودند،شلیک های سرنوشت ساز که می توانست مهر تایید آنها برای قرار گرفتن در خیل مدافعین حرم باشد.
 ناقابل 2 شلیک به هدف نشسته بود و از باقی شلیک ها اثری روی سیبل دیده نمی شد،حالا فیروز تمام آرزوهای خود را بر باد رفته می دید!
دو روز به زمان اعلام نتایج باقی مانده بود،که خواب عجیبی دید و خیالش از بابت رفتن به سوریه راحت شد.
طاقت نداشت،سراغ دوستش عبدالرضا قوی بنیه رفت و او را در جریان خوابی که دیده بود،گذاشت.
حالا بیست روز از آن خواب گذشته و خبر شهادت فیروز حمیدی زاده دل دوستان را به درد آورده و سیل اشک به پهنای صورت جاریست،عبدالرضا دم را غنیمت می شمارد و خواب شهید مدافع حرم را اینجور تعریف می کند: چند روز مانده بود تا اسامی پذیرفته شدگان اعلام شود،که در یکی از شب ها فیروز در خواب می بیند که پشت سر مقام معظم رهبری به نماز ایستاده و بعد از اتمام نماز رهبر معظم انقلاب بر می گردد و پیشانی فیروز حمیدی زاده را می بوسد و می گوید : قبول باشد.
روزبعد فیروز در حالی که گرمی بوسه ی ولی امر مسلمین جهان را روی پیشانی احساس می کرد به سراغم آمد و گفت:خیالم راحت شد،من قبول شدم.
 
خاطره گویی آقای قوی بنیه – پایگاه شهید باهنر – پانزدهم بهمن ماه 94.