مصاحبه با آزاده و جانباز محمود قربانزاده:

پایی که روی مین نرفت

تاریخ انتشارچهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۲۸
کد مطلب : ۳۵۲۱۶۷
به مناسبت هفته دفاع مقدس به سراغ آزاده و جانباز رشتخواری رفتیم تا با بیان خاطره ای یاد و خاطره آن دوران را زنده کنند.
پایی که روی مین نرفت
به گزارش ایثار خراسان رضوی، به مناسبت هفته دفاع مقدس به سراغ محمود قربانزاده مقدم رفتیم تا با بیان خاطراتی از آن دوران یاد و خاطره هشت دفاع مقدس را برای مخاطبین ما زنده کننده و از سختی ها، رنج ها و زیبایی های آن دوران برای ما بازگو کنند.
 ابتدا برای ما از خودتان بگویید: محمود قربانزاده مقدم متولد هشتم خرداد ماه سال 1346 از روستای روح آباد از توابع شهرستان رشتخوار هستم، خانواده من کشاورز بودند و همگی ما هم از این راه امرار معاش می کردیم و خدارو شکر در آن زمان زندگی ساده و خوبی داشتیم.
از شرایط خود در آن زمان بگویید: من آن زمان شور شوقی داشتم، علاقه به انقلاب، امام راحل و آرمان های میهن، در سال آخر جنگ با اسرار زیاد توانستم به عنوان نیروی داوطلب به اهواز بروم و آنجا مرا به عنوان نیروی قرار دادی پنج ساله پذیرفتند و دقیقا از هجدهم شهریور سال 1366 بنده در مناطق عملیاتی جنوب مشغول به خدمت شدم. پست بنده مسئول مهمات آتش سنگین بود و شرایط سختی در عملیات ها داشتیم.
دوران دفاع مقدس به چه شکل بود: دوران دفاع مقدس سرشار از گذشت و فداکاری و ایثار بود، کسی به دنبال مادیات و حقوق نبود، خیلی ها حقوقی که میگرفتند اندازه خرجشان برداشته و الباقی را یا بر می گرداندند یا به کسانی که توان کمتری داشتند میدادند، بیت المال و مردم با ارزش بودند و اینگونه نبود، متاسفانه اکنون دنیای مدرن مارا به مسیر بدی برده و ما باید در این زمان بیشتر مواظب نفسمان باشیم.
آیا خاطره ای از آن دوران دارید: در یکی از روز های سرد زمستان سال ۶۶ در کردستان و منطقه عملیاتی شهر آزاد شده توسط رزمندگان اسلام بودیم؛ برای آنکه خط پدافند ی خویش را محکم و از پاتک عراقی ها در امان باشیم، بنابه دستور فرمانده  واحدمان  آقای بهشتی، هر یک از بچه ها  دنبال چیزی می گشتن، یکی  الوار، یکی کیسه شن ،یکی پیلوت، و ناگهان یک بشکه آبی رنگ نو توجه من را بخود جلب کرد ، غافل از اینکه یک تله بود ،عراقی بعد از اینکه فرار را بر قرار ترجیح داده بودند یک مین کنار بشکه آبی دور از چشم رزمنده ها کاشته بودند، که اصلا قابل دیدن نبود ،به محض اینکه رفتم برای برداشتن بشکه، یکی از رزمنده ها جیغ زد مین... مین... مواظب باش، با صدای جیغ  بسرعت از بشکه دور شدم و از رفتن روی مین و جا ماندن پایم نجات پیدا کردم.
جا ماندم، جا ماندم و رفیقان نوبت به نوبت رفتند و این تن برای همیشه بازماند تاحسرت روز های مردی، عزت، شهامت، شجاعت، ایثار و فداکاری،....را بخورد .