کد QR مطلبدریافت لینک صفحه با کد QR

شهید علی‌اکبر ابوترابی‌فرد از نگاه آزادگان قزوینی

10 خرداد 1400 ساعت 14:57

در آستانه سالروز شهادت سید آزادگان، حجت‌الاسلام‌والمسلمین شهید «سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد»، خاطرات خواندنی این شهید بزرگوار که از زبان آزادگان قزوینی مطرح شده را با هم مرور می‌کنیم.


به گزارش ایثار واحد قزوین، سید آزادگان شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد، در سال 1318 به دنیا آمد، پدرش سید عباس ابوترابی‌فرد نام داشت، دوران ابتدایی را در مدارس دولتی قم سپری کرد و سپس در نجف به تحصیل حوزوی پرداخت.
وی در جنگ ایران و عراق در کنار مهدی چمران حضور داشت و در نهایت به اسارت درآمد. نقش عمده‌ای در اردوگاه‌های اسرای ایرانی در عراق داشت، نماینده تهران در مجلس چهارم و پنجم و از اعضای مؤسس جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی بود که به سبب تحمل اسارت در جریان جنگ ایران و عراق به سید آزادگان مشهور شد.
سید علی‌اکبر ابوترابی‌فرد از آنجایی که جانباز 70 درصد بود، دوازدهم خرداد ماه سال ۱۳۷۹ در مسیر زیارت حرم علی‌بن موسی الرضا(ع) به همراه پدرش آیت‌اللّه سیدعباس ابوترابی‌فرد بر اثر سانحه رانندگی به مقام شهادت نایل شد و پیکر هر دو در صحن آزادی حرم امام رضا(ع) به خاک سپرده شده است.
یک «آخ» نگفت! 
محمدعلی لطفی، هم‌بند سید آزادگان، شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی روایت‌ می‌کند: ما در اردوگاه موصل 2 بودیم، که اردوگاه بزرگی بود، سربازهای عراقی که آنجا بودند انگار جنون داشتند، هر تازه واردی که می‌رسید مفصل او را کتک زده و شکنجه می‌کردند.
یک روز صبح درب آسایشگاه را که باز کردند، گفتند: آقای ابوترابی را آورده‌اند اردوگاه ما، من هم به دنبال ایشان می‌گشتم که یکی از بچه‌ها گفت: حاج آقای ابوترابی گفته‌اند که شما یک ظرف آب گرم برای ایشان ببرید.
من بلافاصله به آشپزخانه رفتم و یک حلب 17 کیلویی خالی روغن را پر آب گرم کرده و برای ایشان به مکانی بردم که معمولا بچه‌ها برای دوش گرفتن از آنجا استفاده می‌کردند.
سلام و احوالپرسی که کردیم، پرسیدم کی تشریف آورده‌اید به اردوگاه ما؟ گفت: دیشب. فرصت برای سوال‌های دیگر نبود، ایشان رفتند در محلی که باید دوش بگیرند و پیراهن‌شان را در آوردند.
تا چشمم به بدن ایشان افتاد تمام بدنم به لرزه درآمد. آنقدر ایشان را شکنجه کرده بودند که تمام بدن‌شان کبود و ورم کرده بود.
من شروع کردم به ریختن آب بر روی بدن ایشان و با دست ورم‌ها و زخم‌های بدنشان را دست می‌کشیدم که هم تمیز شود و هم آرام بگیرد و این در حالی بود که حتی یک کلمه‌ی «آخ» از دهان ایشان خارج نشد.
باخت فوتبال!
سید عباس ایزدپناه، هم‌بند سید آزادگان، شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی روایت‌ می‌کند: یک روز اعلام کردند بین تیم فوتبال عراقی‌ها و اسرای ایرانی مسابقه برگزار می‌شود. حاج‌آقا هم جزو تیم فوتبال ما بودند. آن روز مسابقه شروع شد و در حالیکه عراقی‌ها بهترین و قوی‌ترین فوتبالیست‌ها را در مقابل ما به صف کرده بودند.
اما گل‌های زیادی را از ما دریافت کردند که حاج‌آقا یک لحظه احساس کردند، عراقی‌ها از شکست خود خیلی ناراحت شده و ممکن است مشکلی برای بچه‌ها ایجاد شود و یا آنها نزد سایر عراقی‌ها که برای تماشا آمده بودند سرشکسته بشوند، لذا بچه‌ها را جمع کرد و از آنها خواست طوری بازی کنیم که گل بخوریم تا آنها برنده میدان باشند.
بچه‌ها هم به حرف حاج‌آقا رفته و وقتی آنها گل می‌زدند به قدری خوشحالی می‌کردند که انگار دنیا را به آنها داده‌امد.
مرد عظیمی است!
حشمت‌الله برچلو، هم‌بند سید آزادگان، شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی روایت‌ می‌کند: در اردوگاه موصل من مترجم نمایندگان صلیب سرخ بودم و هر وقت آنها به اردوگاه ما می‌آمدند، حرف‌هایشان را ترجمه می‌کردم.
یک روز «پیر» رئیس صلیب سرخ که فردی کار کشته و باسواد بود، پس از سال‌ها به اردوگاه ما آمد و خواست که با بزرگان و فرماندهان اسرا صحبت کنند و من هم آقای ابوترابی را معرفی کردم.
ایشان آن روز حدود یک و نیم ساعت با حاج‌آقا صحبت کردند، وقتی حرف‌هایشان تمام شد، من پرسیدم: بزرگ ما را چه طور دیدید؟
گفت: اگر ما در دنیا فقط 5 نفر سیاستمدار مثل ایشان داشتیم، دنیا اصلاح می‌شد. ایشان واقعا مرد عظیمی هستند و من نظیرشان را در هیچ اردوگاهی ندیده‌ام.
شهید "ابوترابی" در اسارت به دشمنان ضعف نشان نمی‌داد
آزاده و جانباز محمدعلی لطفی هم‌بند سید آزادگان شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد روایت می‌کند: توی اردوگاه که بودیم برای اصلاح صورتمان یک عدد تیغ می‌دادند که گاهی مجبور بودیم با آن 10 بار صورتمان را بتراشیم. آن روز حاج آقای ابوترابی صورتش را با تیغ زد و تیغ را پشت اتیکتی که روی لباس‌هایمان و روی سینه نصب شده بود قرار داد.
در همین حال یکی از سربازان عراقی آمد و به ایشان گفت: اینجا چه کار می‌کنی؟ آقای ابوترابی هم گفت: صورتم را تیغ زدم. سرباز عراقی هم که انگار از جایی دل پری داشت با مشت محکم کوبید به سینه ایشان، یعنی درست جایی که آقای ابوترابی تیغ را گذاشته بود.
بچه‌ها به من خبر دادند که حاج‌آقا جلوی بهداری است و با شما کار دارد. من بلافاصله خودم را به ایشان رساندم و دیدم که سینه ایشان با آن تیغ کاملا پاره شده و حال ایشان اصلا مساعد نیست.
در همین حال، فرمانده اردوگاه هم نزد ما آمد و از آقای ابوترابی پرسید: چه شده است، اینجا چه کار می‌کنید؟ آقای ابوترابی در حالی که قصد داشت زخم سینه‌اش را از آن فرمانده پنهان کند و بدون اینکه معترض آن سرباز شود گفت: هیچی، بدنم کمی درد می‌کند آمده‌ام درمانگاه نزد دکتر.
ایشان هم چیزی نگفت و رفت درون درمانگاه تا سری به بیماران بزند. من از حاج‌آقا پرسیدم: چرا ماجرا را به فرمانده نگفتید؟ ایشان گفت از کجا می‌دانیم، شاید همین فرمانده دستور ضرب و شتم مرا داده باشد، ضمن اینکه با این حوادث کوچک ما نباید به عراقی‌ها ضعف نشان بدهیم.
منبع: کتاب پدیده! (سیره سید آزادگان، شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی در خاطرات آزادگان استان قزوین)
 


کد مطلب: 379562

آدرس مطلب: https://www.isaar.ir/fa/news/379562/شهید-علی-اکبر-ابوترابی-فرد-نگاه-آزادگان-قزوینی

ايثار
  https://www.isaar.ir