Enable JavaScript to ensure website accessibility

سیره و منش شهید ابوترابی‌فرد از نگاه نزدیکان/سید آزادگان مظهر صبر و تقوا

تاریخ انتشاردوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۵:۱۴
کد مطلب : ۳۷۹۵۶۴
در آستانه سالروز شهادت سید آزادگان، حجت‌الاسلام‌والمسلمین شهید «سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد»، خاطرات خواندنی این شهید بزرگوار که از زبان بستگان و دوستان مطرح شده را با هم مرور می‌کنیم.
سیره و منش شهید ابوترابی‌فرد از نگاه نزدیکان/سید آزادگان مظهر صبر و تقوا
به گزارش ایثار واحد قزوین، سید آزادگان شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد، در سال 1318 به دنیا آمد، پدرش سید عباس ابوترابی‌فرد نام داشت، دوران ابتدایی را در مدارس دولتی قم سپری کرد و سپس در نجف به تحصیل حوزوی پرداخت.
وی در جنگ ایران و عراق در کنار مهدی چمران حضور داشت و در نهایت به اسارت درآمد. نقش عمده‌ای در اردوگاه‌های اسرای ایرانی در عراق داشت، نماینده تهران در مجلس چهارم و پنجم و از اعضای مؤسس جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی بود که به سبب تحمل اسارت در جریان جنگ ایران و عراق به سید آزادگان مشهور شد.
سید علی‌اکبر ابوترابی‌فرد از آنجایی که جانباز 70 درصد بود، دوازدهم خرداد ماه سال ۱۳۷۹ در مسیر زیارت حرم علی‌بن موسی الرضا(ع) به همراه پدرش آیت‌اللّه سیدعباس ابوترابی‌فرد بر اثر سانحه رانندگی به مقام شهادت نایل شد و پیکر هر دو در صحن آزادی حرم امام رضا(ع) به خاک سپرده شده است.
به مناسبت سالروز شهادت سید آزادگان، شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد، خاطرات خواندنی این شهید بزرگوار از زبان نزدیکان ایشان را با هم مرور می‌کنیم.
روزه سیاسی!
مسعود یزدی از نزدیکان شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد روایت می‌کند: اوایل انقلاب بود، من حدود 16 سال بیشتر نداشتم و طلبه هم بودم، یک روز یکی از نزدیکان به نزد من آمد و قصد تظلم‌خواهی از فردی را داشتند که با دادن ربا و گرفتن چک و سفته، قصد نابودی وی را داشت.
او چکی از ایشان داشت که می‌خواست به اجرا بگذارد و اگر این کار را می‌کرد، طرف ما مجبور بود خانه و زندگی‌اش را می‌فروخت تا پول آن چک را بدهد. یک روز ایشان از من خواست که مشکل را با حاج علی‌اکبر آقای ابوترابی در میان بگذاریم تا شاید ایشان موضوع را حل کند.
فردای آن روز به مسجد‌النبی(ص) رفتیم، حاج‌آقا در یکی از حجره‌ها نماز می‌خواندند، خدمت ایشان رسیدم و علی‌رغم اینکه بنده سن کمی داشتم، ایشان مرا پذیرفت و موضوع را در میان گذاشتم.
حاج‌آقا فرمود: فردا ساعت هفت‌ونیم صبح ایشان را دعوت کنید من هم می‌آیم. قرار را گذاشتیم منزل ما، ایشان هم قبول کرد، من بلافاصله رفتم منزل و به پدر و مادرم اطلاع دادم، آنها هم خیلی خوشحال شدند از اینکه حاج‌آقا به منزل ما می‌آیند، صبحانه‌ای هم فراهم کردند. حاج‌آقا سر وقت آمد، بقیه هم آمدند، صبحانه آماده شد و حاج‌آقا سر سفره حاضر نشد. گفتم: چرا؟ فرمود روزه هستم.
گفتم: حاج‌آقا الان که ماه رمضان نیست. ایشان خنده‌ای کرد و هیچ نگفت. آن روز حاج‌آقا با فرد رباخوار صحبت‌های زیادی کرد و نتیجه آن شد که او از کرده خود پشیمان شده و چک طرف ما را برگرداند.
از دوستم موضوع روزه حاج‌آقا را سوال کردم. گفت: حاج‌آقا روزه سیاسی گرفته‌اند. گفتم: یعنی چه؟ گفت: در مخالفت با سیاست‌های بنی‌صدر و به خاطر بی‌احترامی‌هایی که ایشان به روحانیت می‌کنند.
پارتی ما!
سید علی فخار از نزدیکان شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد روایت می‌کند: برادرم به شمال رفته بود که نزدیکی‌های رشت تصادف کرده و سخت مجروح شده بود. او را به بیمارستان پورسینای رشت برده و بستری کردیم.
متاسفانه کارکنان بیمارستان اصلا به ایشان رسیدگی نمی‌کردند و ما هم کاملا نگران شده بودیم. از طرف دیگر، چون در شهر رشت غریب بودیم و کسی ما را نمی‌شناخت، نمی‌دانستیم چه کار کنیم تا اینکه به فکرمان رسید به حاج‌آقای ابوترابی زنگ بزنیم.
به حاج‌آقا زنگ زدیم و موضوع را مطرح کردیم، به طوری که توقع داشتیم ایشان پارتی ما بشوند. حاج‌آقا فرمودند: سادات احتیاج به پارتی ندارد، آنها کسی را دارند که مواظب‌شان باشند. از قضا همان روز هم رئیس بیمارستان که با ما برخورد خوبی نداشت، همگی ما را از بیمارستان بیرون کرد و حتی اجازه ملاقات از برادرمان را هم نداد.
وقتی دیدیم دست‌مان از همه جا کوتاه است به منزل امام جمعه رشت رفتیم و ماجرا را به حاج‌آقای احسان‌بخش گفتیم که ایشان هم در کمال ناباوری دقیقا مطلبی را مطرح کردند که حاج‌آقای ابوترابی گفته بودند. ایشان هم فرمودند: سادات احتیاج به پارتی ندارد.
اما بلافاصله با رئیس بیمارستان تماس گرفته و بعد از تهدید ایشان گفتند: اگر لازم باشد من خودم می‌آیم بیمارستان. یک هفته بعد که همه مشکلات حل شده بود، حاج‌آقای ابوترابی زنگ زدند و حال اخوی را پرسیدند و فرمودند: شما که تماس گرفتید، من فراموش کردم به وزیر زنگ بزنم، شما چه کار کردید؟
ما هم ماجرا را تعریف کردیم و گفتیم در حال حاضر وضعیت طوری شده است که توی بیمارستان پارتی‌های ما را بیشتر تحویل می‌گیرند تا خود ما!
اختلاف زن و شوهر!
محمدرضا بابایی شوهرخاله شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد روایت می‌کند: سال 57 همسر من در قم و نزد بستگان بودند، به آسید علی‌اکبر گفتم: اگر شما ماشین دارید بیایید برویم قم، هم زیارتی کرده باشیم و هم من عیال را بیاورم قزوین، ایشان هم انگار آماده بودند و حرکت کردیم.
حاج‌آقا آن روزها اصلا فرصت اینکه به خودشان برسند را نداشتند، لذا موهای سر و صورتشان خیلی زیاد شده بود. به نزدیکی‌های شهر آبیک که رسیدیم گفتم: برویم شهر آبیک و شما یک اصلاح سر و صورتی بکنید، ایشان هم قبول کردند.
به آبیک که رسیدیم، ایشان رفت آرایشگاه که سر و صورتشان را اصلاح کنند و من هم توی ماشین نشستم. دو ساعتی از رفتن ایشان گذشته بود و من نگران شده بودم، رفتم جلو و دیدم در مغازه بسته و حاج‌آقا هم نیست، مانده بودم که چه کنم، دیدم حاج‌آقا دارند با مغازه‌دار می‌آیند.
پرسیدم: حاج‌آقا کجا بودید تا حالا، یک اصلاح که دو، سه ساعت طول نمی‌کشد؟ وقتی نشستیم توی ماشین گفت: آقای آرایشگر که شروع کرد مرا اصلاح کند، درد دل کرد و از اختلافاتش با همسرش گفت و اینکه متاسفانه جدا از هم زندگی می‌کنند.
من هم وقتی کارشان تمام شد به اتفاق رفتیم منزل همسرش و با او صحبت کرده و متقاعدشان کردم که برگردند سر زندگی‌شان و با هم بسازند.
فرار از دست ساواک!
محمدصادق بابایی پسرخاله شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی روایت می‌کند: مرداد ماه سال 1357 بود. اخوی حاج‌آقا با من تماس گرفتند که بیایید ایشان با شما کار دارند. بلافاصله خودم را به ایشان رساندم. گفتند: بیا با هم برویم بیرون یک کاری هست که انجام بدهیم.
آن ساعت توی منزل به من چیزی نگفتند، اما خارج که شدیم، در بین راه گفتند: تعدادی اعلامیه‌های حضرت امام(س) است که باید همین امروز توزیع شود. از دروازه رشت زدیم بیرون و در مکانی بیرون از شهر توقف کردند و گفتند: حضرت امام(س) اعلام کرده‌اند که روز پنجشنبه بازارهای سراسر کشور تعطیل باشد، ما هم باید این موضوع را زیر این اعلامیه‌ها نوشته و سپس توزیع کنیم.
او اعلامیه‌ها را که چند نوع و برای افشای فسادهای رژیم پهلوی از سوی مراجع، به ویژه حضرت امام(س) نوشته شده بود، آوردند و شروع کردیم زیر آنها موضوع تعطیلی بازار را نوشتن و سپس برای توزیع دسته‌بندی کردیم. هنگام نماز که شد شروع به توزیع اعلامیه‌ها کردیم. به هر مسجدی که می‌رسیدیم یک دسته 100 تایی اعلامیه می‌دادیم و به مسجدی بعدی می‌رفتیم. همین طور بخشی از اعلامیه‌ها را هم توی خانه‌ها و مغازه‌ها می‌انداختیم.
توی خیابان سعدی بودیم که حاج‌آقا سرعت ماشین را تند کردند. ماشین ایشان یک فولکس قدیمی بود و خودشان هم رانندگی می‌کردند. از ایشان پرسیدم: چرا سرعت ماشین را تند کردید؟ گفتند: عقب را نگاه کنید! نگاه کردم و دیدم یک ماشین- که عناصر ساواک داخل آن نشسته بودند- در تعقیب ما است.
من ترسیده بودم، اما دیدم حاج‌آقا بدون اینکه ترس در دل داشته باشند سرعت ماشین را آنقدر زیاد کرده و در کوچه پس کوچه‌ها با مهارت رانندگی می‌کردند که سرانجام ماشین عناصر ساواک نتوانست به ما برسد و ماشین ما را گم کرد. من تا آن روز نمی‌دانستم که حاج‌آقا این همه در رانندگی و فرار از دست عناصر ساواک مهارت دارند.
منبع: کتاب ستاره شب (مجموعه خاطرات بستگان و دوستان سید آزادگان شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد – نوشته: حسن شکیب‌زاده)